تبليغاتX

This free script provided by

وبازهم غم تنهایی نزد ما آمد
تنها به دنیا آمدم، تنها زندگی کردم و تنها می میرم. اینست گذشته، حال و آینده من...

وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن!! خاموش

باش قرنها نالیدن به کجا انجامید؟؟ تو محکومی

به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خودت

باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 23:40  توسط غریبه | 

تقصیر تو نبود! خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها، خاموش

شود! خودم شعرهای شبانه اشک را، فراموش نکردم! خودم کنار

آرزوی آمدنت اردوزدم!!! حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو

دارند، نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه غربت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 23:2  توسط غریبه | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 22:51  توسط غریبه | 

قلبم محکوم شد به شکستن

غرورم محکوم شد به خرد شدن

احساسم محکوم شد به بازی گرفتن

چشمانم محکوم شد به بریدن

اما عشقت محکوم شد که بماند در تکه تکه قلبم وقطره قطریه خونم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:53  توسط غریبه | 

تاکنون هیچ کس این چنین خفت بار نمرده است

 

که من به زندگی نشسته ام

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 0:46  توسط غریبه | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 23:13  توسط غریبه | 

نمی دانی....

بازهم بارگه هایی از اضطراب در دل می گذرم از کنارت

دیگر حتی نگاهم نمی کنی حتی نمی خواهی ببینی قطره های عرق پیشانی ام را

زمانی در حوالی بهمن روز تولدم را لبخند شیرین هدیه می دادی

وکنون....

این باور در ذهن خاکستری من نمی گنجد که تو رفته ای

قریب به اتفاق پشت پرچین خاطرات برایت اشک می ریزم

هر چند شب خنده هایم را شکسته ای هرچند به لبخندهایم بدهکاری

هر چند دلم را میخکوب دیوار سترگ اندوه کرده ای

اما...

اما باز هم دلم برایت تنگ می شود

باز هم هر شب خواب تورا می بینم

وتو ای کاش همه این ها را می دانستی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 21:58  توسط غریبه | 

کاش می شدقلبها آبادبود

کینه وغمها به دست باد بود

کاش می شد دل فراموشی نداشت

نم نم باران هم آغوش نداشت

 کاش می شد کاشهای زندگی

                                        گم شوند پشت نقاب بندگی

کاش می شد کاشها مهمان شوند

                                       در میان غصه ها پنهان شوند

کاش می شد آسمان غم گین نبود

                                      رد پای قهر و کین رنگین نبود

کاش می شد روی خط زندگی

                       با تو باشم تا نهایت سادگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 23:16  توسط غریبه | 

 

زندگی مثل یه دیکتست، هی مینویسی، هی پاک می کنی، هی غلط

مینویسی، دباره پاک می کنی، غافل از اینکه ازراعیل یه دفعه داد

میزنه: برگه ها بالا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 22:49  توسط غریبه | 

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پرشده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته وعصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد

داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد وجاروجنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته وانسان پیچید، خداسکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت،خداسکوت کرد. دلشگرفت وگریست وبه سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست وگفت: عزیزم اما یک روزدیگرهم رفت. تمام روزرا به بد و بیراه وجاروجنجال از دست دادی،تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز رازندگی کن.

لا به لای هق هقش گفت:اما یک روز! با یک روز چه کار می توان کرد؟

خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزارسال زیسته است و آنکه امروز رادرنمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. وآن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت وگفت: حالا برو وزندگی کن. او مات ومبهوت، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید را برود، می ترسید زندگی ازلای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد باخودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید،زندگی را نوشید وزنگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می توتند پا روی خورشید بگذارد. می تواند...او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را بدست نیاورد اما... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید.کفش دوزکی را تماشا کرد.

سرش را بالا گرفت وابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختنش سلام کرد وبرای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روزآشتی کد وخندیدو سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. اوهمان یک روز زندگی کرد اما فشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 1:0  توسط غریبه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دنیا را بد ساخته اند.......

کسی را که دوست داری،تورا دوست نمی دارد.

کسی که تورا دوست دارد،تو دوستش نمی داری.

اما کسی که تو دوستش می داری واو هم تورا دوست داردبه رسم وآیین هرگز به هم

نمی رسند واین رنج است

زندگی یعنی این......

نوشته های پیشین
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
پیوندها
روزگارغری بیست نازنین
داستانهای مرد تنها
سارا دخترک تنها
سایه ی هیچ...!
ذهنیت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان